تو را من چشم در راهم...

خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست!

مگه آدم بدا عاشق نمیشن!؟

 

دلم در ، گیر توست

 مثل خودکار بین انگشتانم

به هر سو که میخواهی می کشانی ، و با من نقشی می کشی ، نقشی از عشق

آنقدر نقش برایم کشیدی که صفحه ی دلم ،تمام  محو شد در جوهر سفید ات

به خیالم رفاقتی زدم با تو ، رفاقت اسیر و امیر

فکر کم آوردن برایم فکر نبود که وقتی "تو را دارم چه غم دارم؟"

اما...

بعدها که سرت را شلوغ دیدم ، فکر کردم که گم شده ام در میان خواهانت

رنگ عوض کردم تا که به چشمت جدا باشم ، تا که تک باشم ، به چشم بیایم

و من ، خود ، دانسته پا روی رفاقتمان گذاشتم

فقط رنگ ظاهرم عوض شده بود به خیال خودم ، به جان خودم

اما اکنون فقط اندکی جوهر سفید در دلم مانده از محبت تو

اصلا آقا جان...

باشد ! قبول !

من لایق این رفاقت نبودم ، ولی خوب می دانم که دست گدایی را رد نمی کنی

 " دست من گیر که این دست همان است که من

                                     سالها از غم هجران تو بر سر زده م "

یا حسین جان مددی تا که به دستت برسم

مگر این بنده چه کرده است ، تو هم می رانی؟

پ ن 1 : رو سیه ام آقا ، به حرمت روزهایی که خوب بودم ، خودت کاری کن

پ ن 2:هر جا سخن از کرب و بلا شد دل من می لرزد

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393 ساعت 12:18 توسط چشم به راه... |


باد برد...

 

 

شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

 

 پ ن :

لطفا آهنگ وب رو باز کنین تا پخش بشه

اون پایین سمت چپ

+ نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393 ساعت 0:48 توسط چشم به راه... |


عصر یک جمعه دلگیر...


  عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت بگویم، بنویسم


که چرا عشق به انسان نرسیده است

چرا آب به گلدان نرسیده است


چرا لحظه باران نرسیده است

به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است

و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است


بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است


دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد

زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه، فقط برد

زمین مرد خداوند گواه است

دل چشم به راه است

که در حصرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است


تویی آئینه، روی من بی چاره سیاه است

و جا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم


پ ن:

دل را شکسته ای و غرامت نمی دهی

دستت درست دلبر گردن کلفت من

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393 ساعت 19:19 توسط چشم به راه... |


بس کن ...


بس کن رباب نیمه‌ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه‌ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست٬ دست خودت را تکان نده

با دست‌های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود
سهمت دوباره خنده انظار می‌شود

ترسم که نیزه‌دار کمی جابجا شود
از روی نیزه رأس عزیزت رها شود

یک شب ندیده‌ایم که بی‌غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت ناامید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست٬ دست خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی‌کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی‌کند

بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی
اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی‌رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی‌رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی‌شود
این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود


پ ن :

آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمیشود


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 1:1 توسط چشم به راه... |


مهمانی

 

مرا به خلوت و ذکر شبانه راهی نیست

چرا که سهمیه ام غیر روسیاهی نیست

همیشه غیر تو را کرده ام طلب از تو

ببخش! نیت و مقصود من الهی نیست

مرا به سوی خودش می کشد چنان نفسم

که یک دو گام دگر تا خود تباهی نیست

فقط تو مشتری دست خالی ام هستی

اگرچه پیش تو دل گاه هست و گاهی نیست

اگر مرا نخری ورشکست خواهم شد

کمک که وضعیتم ، وضع رو به راهی نیست

تو دست یخ زده ام را گرفتی و انگار

به نامه ی عملم اصلاً اشتباهی نیست

دوباره بر سر سفره نشاندیم امسال

اگرچه بنده ی تو عبد دل بخواهی نیست

به روضه روزه ی خود باز می کنم زیرا

برای روزه که بی روضه جایگاهی نیست

سلام ماه خدا بر لب تو خون خدا

سلام بر لب زخم تو سید الشهدا

http://malaceim.persiangig.com/other/Copy%20of%20ZarihAsemani-Wide.jpg


هر که گوید سخنی لحظه افطار ولی

 دم افطار فقط ذکر حسین شیرین است



رمضان ماه حسین است خدا می داند

 ربناهای مرا ذکر حسین آمین است



حاجت هر که در این ماه بُود حج اما

 دل ما را طلب کرب و بلا تسکین است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 12:7 توسط چشم به راه... |


 خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم

 

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393 ساعت 15:34 توسط چشم به راه... |


یادم نیست


 قصد سازش ندارد که !

نمی دانم چند شب است او مرا نمی فهمد یا من گم اش کرده ام ؟

خواب را می گویم ،

مدتی است یادم رفته اول چشمانم را می بستم و می خوابیدم یا خواب چشمانم را می بست؟!!!

یادم نیست ...


پی نوشت:

دلم پی نوشت میخواهد ، پی نوشتی عجیب!

ننویسم اما بخوانند ، نگوییم اما بفهمند

نمی دانم که ها را میگوییم اما اما اما ...

اما سنگ تر شده ام برای بت پرستان

فقط برای چند روز .

                                                          93/02/01                   02:50

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ساعت 2:51 توسط چشم به راه... |


پست جدید



                         پست جدید



                                                            

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ساعت 17:5 توسط چشم به راه... |


سال 3


آقا جان

برای سال سوم

و اگر نشود ، تا آخر عمر ادامه دارد...


سائل و سینه زنی ، سیب ، سحر ، سوره ی فجر

سوز دل بحر عزای تو دمادم داریم

هفت سین کرمت جور همیشه آقا

ما فقط یک سفر کرب و بلا کم داریم


عیدمون مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 2:0 توسط چشم به راه... |


دی نامه ( ):دی )



 دی را نمی توانم خوب باشم

از زمانی که به جای خنده های صادقانه ی کودکی ام

تایپ کردم:

):دی

http://mahfapme.persiangig.com/image/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA....jpg


پی نوشت:

شایدم بخاطر امتحاناس که نمیخونم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392 ساعت 16:37 توسط چشم به راه... |