تو را من چشم در راهم...

خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست!

کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست...


کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست...

مرز زیبایی اگر آن سوی دنیا برود
چشم باید به همان سو به تماشا برود

دیده از دور دو دریای مجاور باهم
چشم من می شکند پنجره را تا برود

بارها سنگ به پیشانی شوقش خورده
رود اگر خواسته از درّه به دریا برود

سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد
آب می خواسته با واسطه بالا برود

آی مردم...به خدا آب زلال است زلال...
بگذارید خودش راهِ خودش را برود

کدخدا گفته که تا کار به دعوا نکشد
یکی از این دو نفر باید از اینجا برود

یا که یوسف به دیار پدری برگردد
یا که با پیرهنِ پاره زلیخا برود

کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست
هرکه عاشق شده از دهکده ی ما برود

کوزه بر دوش سرِچشمه نیا...با این حرف
باید از دهکده یک دهکده رسوا برود

باز پیراهنِ گلدار به تن خواهی کرد
صبر کن از سرِ این گردنه سرما برود...!

اثر جاودانه ی"استاد محمد سلمانی"



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 9:22 توسط چشم به راه... |