صعود

شروع می کنم،از همین پایین،از همین جایی که خیلی ها کنار من عزم بالارفتن دارند

هر سو را که نگاه می کنی،هم قطاری می بینی که برای بالا رفتن به دست نقشه ای و به دل نیتی دارد

همه آمده اند،بعضی ها آماده اند،بعضی نه

کوله ای بر دوش دارم مثل همه(اما توشه ام فرق می کند)

برای بالا رفتن خیلی راه است،خیلی ها به قله رسیده اند

اطرافم را نگاه می کنم،از دیدن بعضی ها امیدوار می شوم،راهشان خوب است

اما آنهایی که از کجراهه می روند،نا امیدم می کنند

نه!نا امید نمی شوم،درس می گیرم

چرا نا امید شوم،درست است که راهها پر خطرند،ولی من راه راست را می دانم

راهی که اگر پرت هم شوی کنارش ایستاده اند تا کمکت کنند(همان راهی که قولش را دادند)

شروع کردم...

...

پس از چندی به اولین قله رسیدم

رسیدم،اما می دانم این قله نه همان قله ای است که عزمش را کرده ام

اکنون بر بالای شهرم،بالای زمینی که روی آن زندگی می کنم

هر طرف را که نگاه می کنم منظره ای می بینم

ولی جالب تر از همه،اندازه ها،مرا به خود می کشند

از این بالا دیگر هیچ چیز رنگ خود را ندارد

همه ی آرزوهایی که برای رسیدن به آنها تلاش می کنم

همان آرزوهای بزرگ،خیلی کوچک اند،چرا؟

وقتی به دنبالشان می دوم،همه از من فرار می کنند(آرزوهایم را می گویم)

ولی حالا که پشت بر همه ی شان کرده ام

آمده اند زیر پایم،کوچک شده اند،خیلی کوچک

چه قدر کوچک اند آرزوهای بزرگ من

آرزوهای زمینی که وقتی به آسمان نزدیک تر شده ام،کوچک تر شده اند،شاید هم ناپدید،دیگر نمی بینمشان

پس چرا در این هیچ ها غرق شده ام؟

اینها که از آسمان دیده نمی شوند

شاید اگر آب حوض حیاطم(حیاتم)پاک بود،آسمان در حوضم بود

و از همان حوض کوچک به آسمان می رسیدم

احساس عجیبی دارم

نمی دانم،شاید مغرور شدم

وقتی همه ی بزرگی های زمین را کوچک دیدم مغرور شدم

نه! نه!

هر چه قدر بالا روم،بالاتر نیز هست،و من مخلوقم!نباید شیطانی فکر کنم

من کی ام؟؟

آن پایین خیلی ها از من بالاترند،ومن بر این قله ی کوچک مغرور شدم!!

سجده می کنم تا غرورم بشکند

خداوندا مرا ببخش،من هنوز آمادگی بالا آمدن را ندارم

می روم پایین،پایین،پایین تر

این جا جای من نیست،برمی گردم،شاید از پایین ترها بهتر به اوج رسید،بهتر به قله رسید

ولی این را دیدم که همه ی آرزوهای بزرگم،کوچک اند خیلی کوچک

من اهل اینجا نیستم،برمی گردم وبر روی زمین با عینک آسمانی زندگی می کنم.

نمی دانم راه قله ها خطرناک است یا خود قله ها؟

نمی دانم همین پایین به اوج نزدیکتر است یا قله؟

ولی این را می دانم که شیطان همواره در کمین است

وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ...

 


دلتنگی غروب همه جمعه های من
کی می رسد به صحن حضورت صدای من

دیگر دلم برای شما پر نمیزند
برگرد و بال تازه بیاور برای من

عمری اگر که می گذرد دلخوشم به این
نزدیکتر شده است به تو لحظه های من

غیر از ضرر برای تو چیزی نداشتم
حتی نیامدست به کارت دعای من

اشکت اگر به نامه اعمال من نبود
بخشش نبود شامل یاربنای من

یک روز محض خاطر این چند قطره اشک
وا می شود به خیمه سبز تو پای من

یک شب میان سینه زدنها و گریه ها
مهری بزن به نامه کرب و بلای من

 

باز هوای بهار

و شبهایی که کم کم کوتاه می شوند و گرم

شب که می آید

        ماه به مهمانی زمین دعوت می شود

وبر دلهای دیوانگان حکمرانی می کند

  گرمایی ندارد،نورش جور سردی اش را می کشد و دلها را گرم می کند

و تکه ای ابر که مهمانی را بر هم می زند

صبح می شود

روز کمی از عظمت شب را دزدیده است

همه چیز در حال دگرگونی است

و درختانی که دیگر شکوفه هایشان را تحمل نمی کنند

آهی از نهاد زمین بلند می شود

   ابری که ضیافت عشق را بر هم زده بود به گریه می افتد

شکوفه ها سوار بر باد می شوند

و به زمین که می رسند

                  باران را بهانه می کنند

وبارانی که حقیقت پنهان را می داند

                                   خورشید گرم و زمین سرد را مقصر می خواند

و خورشید زمین را

     و زمین سکوت می کند و دیگر آه نمی کشد.

اما انسان...

هوای بهار،شب کوتاه،روشنایی ماه،تکه ای ابر،باد، باران،روزهای بلندو...

همه و همه را بهانه می کند،آه می کشد و سکوت هم نمی کند.

                                                  همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز

                                                 نشانه های روشنی برای خردمندان است(آل عمران۱۹۰).