مگه آدم بدا عاشق نمیشن!؟
دلم در ، گیر توست
مثل خودکار بین انگشتانم
به هر سو که میخواهی می کشانی ، و با من نقشی می کشی ، نقشی از عشق
آنقدر نقش برایم کشیدی که صفحه ی دلم ،تمام محو شد در جوهر سفید ات
به خیالم رفاقتی زدم با تو ، رفاقت اسیر و امیر
فکر کم آوردن برایم فکر نبود که وقتی "تو را دارم چه غم دارم؟"
اما...
بعدها که سرت را شلوغ دیدم ، فکر کردم که گم شده ام در میان خواهانت
رنگ عوض کردم تا که به چشمت جدا باشم ، تا که تک باشم ، به چشم بیایم
و من ، خود ، دانسته پا روی رفاقتمان گذاشتم
فقط رنگ ظاهرم عوض شده بود به خیال خودم ، به جان خودم
اما اکنون فقط اندکی جوهر سفید در دلم مانده از محبت تو
اصلا آقا جان...
باشد ! قبول !
من لایق این رفاقت نبودم ، ولی خوب می دانم که دست گدایی را رد نمی کنی
" دست من گیر که این دست همان است که من
سالها از غم هجران تو بر سر زده م "
یا حسین جان مددی تا که به دستت برسم
مگر این بنده چه کرده است ، تو هم می رانی؟
پ ن 1 : رو سیه ام آقا ، به حرمت روزهایی که خوب بودم ، خودت کاری کن
پ ن 2:هر جا سخن از کرب و بلا شد دل من می لرزد