این جشن ها برای من آقا نمی شود
عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست
صاحب عزای تشنه لب آن بی نشان کجاست
احساس می کنم که کنارم نشسته است
مردی که چهارگوشه قلبش شکسته است
مردی که ذکرهای مصیبت برای اوست
هر جا که مجلس روضه است جای اوست
در انتهای شعر گریزم به دلبر است
از هرچه بگذرم سخن دوست خوش تر است
اصلا فضا مناسب اشعار من نبود
بهتر ز هر بنی بشری محتشم سرود
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون تپیده میدان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا شرم نکرد
کردند رو به خیمه سلطان کربلا

                                                          اين يه روضه بود كه دلمو برده بود

اينم اصل شعر


این جشنها برای من  آقا نمی‌شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی‌شود

 

خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی ‌سفید

می‌خواستم ببینمت اما نمی‌شود

 

شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا

وقتی که کور شد گرهی وا نمی‌شود

 

یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را

عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی‌شود

 

اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی‌شود

 

آقا جسارت است ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود

 

تاچند فرسخی خودم ایستاده‌ام

تامرز یأس، تا به عدم، تا نمی‌شود

 

می‌پرسم ازخودم‌غزلی‌گفته‌ای‌ولی

با این همه‌ردیف،‌ چرا با نمی‌شود؟!


                        شعر از حجت الاسلام رضا جعفري