عصر یک جمعه دلگیر...


  عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت بگویم، بنویسم


که چرا عشق به انسان نرسیده است

چرا آب به گلدان نرسیده است


چرا لحظه باران نرسیده است

به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است

و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است


بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است


دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد

زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه، فقط برد

زمین مرد خداوند گواه است

دل چشم به راه است

که در حصرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است


تویی آئینه، روی من بی چاره سیاه است

و جا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم


پ ن:

دل را شکسته ای و غرامت نمی دهی

دستت درست دلبر گردن کلفت من

بس کن ...


بس کن رباب نیمه‌ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه‌ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده
گهواره نیست٬ دست خودت را تکان نده

با دست‌های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود
سهمت دوباره خنده انظار می‌شود

ترسم که نیزه‌دار کمی جابجا شود
از روی نیزه رأس عزیزت رها شود

یک شب ندیده‌ایم که بی‌غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت ناامید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست٬ دست خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی‌کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی‌کند

بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی
اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی

دیگر ز یادت این غم سنگین نمی‌رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی‌رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی‌شود
این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود


پ ن :

آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمیشود