هرکجا باران گلی از خاک بر می آورد

باد، صبح چید نش را در نظر می آورد



فقرجای نا امید ی نیست وقتی گورکن


روزی اش را از دهان مرگ در می آورد



کرم بین پیله اش سر در نمی آرد که چیست


آخرش اما سر از پرواز در می آورد



ایستاده روی حرف جاده چون کوه و کمر


این درخت مرده آخر برگ و بر می آورد



بشکنیدم با خود ای شب ها که بختم سالهاست


روی دوشم برگ ها رابا تبر می آورد



آنقدر می ایستم تا مرگ را راضی کنم


انتظار عاشقان را تیغ، سر می آورد


                                                             مرتضي حيدري