خداوند

 باز كه فكر ميكنم،به عمق مي كشانيم

با همين شبي كه روزش خواهي كرد و روزي كه شب


تار است و تاريك،اين شب ، همچون نفس من

آن گاه كه تو آرام آرام تاريكي شب را روشن مي كني،

من نيزگرم پنهان كردن تاريكي نفس خويشم...

و اين تظاهر به روشنايي و پاكي

خداوند...

من كه مي د انم!

مي دانم كه ميداني كيستم.

و در نظر خلق....

خداوند...

آن گونه كه روز روشن را در تاريكي شب فرو مي بري ،

من نيز در تاريكي نفس غروب كرده ام     غروب !!!

و خداوند

گمان بي بازگشتي شب و روزم ،غافلم كرده از بازگشتم به سوي تو

حال آنكه تا به حال شبي ،شب نمانده است

                                       خداوند.....