خداوند
باز كه فكر ميكنم،به عمق مي كشانيم
با همين شبي كه روزش خواهي كرد و روزي كه شب
تار است و تاريك،اين شب ، همچون نفس من
آن گاه كه تو آرام آرام تاريكي شب را روشن مي كني،
من نيزگرم پنهان كردن تاريكي نفس خويشم...
و اين تظاهر به روشنايي و پاكي
خداوند...
من كه مي د انم!
مي دانم كه ميداني كيستم.
و در نظر خلق....
خداوند...
آن گونه كه روز روشن را در تاريكي شب فرو مي بري ،
من نيز در تاريكي نفس غروب كرده ام غروب !!!
و خداوند
گمان بي بازگشتي شب و روزم ،غافلم كرده از بازگشتم به سوي تو
حال آنكه تا به حال شبي ،شب نمانده است
خداوند.....
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:14 توسط چشم به راه...
|