وای ، باران ، باران

وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست . حمید مصدق
پ ن :هوای طوفانی دل ، باران ، برف و خواب.
دیریست که خوابم می آید ، هم او ، هم خودم ...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 1:10 توسط چشم به راه...
|